تبليغاتX
سرود سکوت آسمان

سرود سکوت آسمان

 

 به نام خدا

حتما تا حالا شنیدی یا ازت پرسیدن :مگه نهایتا چند سال عمر می کنی ؟

(البته بگذر از اینکه من به این سوال اعتراض دارم .آخه اصلا قضیه اونطور نیست که بشه بهش بگی عمر ،ممکنه همین الان یا یک ساعت دیگه ، ممکنه بعد از افطار یا سی ،چهل سال دیگه،مثل یه ادم نابینا که تو صف سینما!!!!ایستاده و نمی دونه نفر اول  صفه یا ته صفه از همچین آدمی بپرس چقدر دیگه تو صفی!!!احمقانه است. )

بگذریم ،تا حالا فکر کردی چقدر سوال تو ذهنته که حتی نمی دونی اونارو از کی یا چطور بپرسی ؟به این فکر کردی چقدر سوال هست که اصلا توی ذهنت هم نیست ؟؟میدونی  یه طراح چطور طراحی میکنه؟میدونی زندگی    فلان پادشاه چطور گذشته ؟میدونی  رشد فلان درخت چطوریه؟میدونی ....اوووووووووووهه.

خیلی زیاده و خودتوبکشی  یعنی شبانه روز تلاش کنی نمی تونی ،نمی تونی  حتی جواب یک دهم اونچه رو تو ذهنته پیدا کنی ،دیگه اونا که نمی دونی رو بذار کنار.

حالا یه کم تعلل کن ،هرجا هستی و هر کاره ای هستی  ،به جای اینکه تو هم همراه این جماعت  دونده بدویی ،بایست و ببین کجای کاری ،کجای این دنیای بزرگ ؟؟؟

 

پیوست 1)اینها رو که گفتم  این آیه به ذهنم اومد که...(ربنا ما خلقت هذا باطلا)  .به ذهن تو چی اومد؟؟قبل از اینکه اون ضربدر قرمز رو بزنی  ...تعلل کن!

 

پیوست2)وقتی چیزی  را روی اتش می گیری یا  آنرا می سوزاند یا نمی سوزاند ،مثل آب باش که هر چه روی ان قرار بگیرد یکسان با ان بر خورد می کند (می خوام بگم به هر تفکری گوش بده نه اینکه چون بعضی حرفها به مذاقت خوش می یاد اونها رو تایید کنی و هرچی  دوست نداری رو بسوزونی )

 

پیوست 3)این پیوست 2 ضرب المثل آب زرشکستانی بود ..  راستی تعلل کافیه !!برو به یکی از سوالهای مهمت فکر کن!

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت3:19 بعد از ظهرتوسط خموش | |

مسافر ازاتوبوس پیاده شد :

چه اسمان تمیزی !

و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:

چه سیب های قشنگی!

-قشنگ یعنی چه؟

-قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !

و عشق ،تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

وعشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد!

و حال شب شده بود .چراغ روشن بود و چای می خوردند.

-چرا دلت گرفته ؟مثل آنکه تنهایی!

-چقدر هم تنها !

-خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار یعنی؟...

_عاشق!

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی دریا دچار دریای بیکران باشد...

-چه فکر نازک غمناکی!

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند!!!....

و هرگز مباد بر ما که به حال گیاهان حسرت بخوریم که عاشق نورند .بیچاره گیاهان ودیگر کائنات را از خودمان نا امید میکنیم!!

اما چه میشود کرد؟ حقیقتا گاهی چنان عاجز میشویم که می گوییم :خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند...

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم شهریار خود باشم.

                                            سلام بر نرگس فرزند یاس!!!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت11:55 بعد از ظهرتوسط خموش | |

آنگاه کاهنی کهنسال گفت ما را از دین و دیانت بگوی.

پیامبر گفت :

آیا من امروز از چیزی جز دیانت سخن گفته ام ؟

آیا دین جز همان اندیشه ها و کردار ماست؟

چه کسی میتواند ایمانش را از اعمالش جدا کند ؟

چه کسی میتواند ساعات عمر خود را پیش چشم بگستراند و بگوید :

"این ساعت برای خدا و آن ساعت برای خود؟این ساعت برای روح و آن ساعت برای جسم ؟"

 

آن کس که خرقه تقوا را چون فاخر ترین لباسش بر تن کند ،همان بهتر که عریان باشد ،

زیرا از پشت آن تن پوش نظاهر، باد و آفتاب در پوست او رخنه نخواهد کرد.

وآن کس که عبادت برایش یک  پنجره است که هم میتواند آنرا ببندد و هم بگشاید ،هنوز خانه

روحش را زیارت نکرده  است ،خانه ای که پنجره هایش به پهنای یک بامداد تا بامداد دیگر گسترده است .

و اگر میخواهید خدا را بشناسید به حل هزار معما نپردازید.

بلکه در اطراف خود نظر کنید و او را ببینید که با کودکان شما سرگرم بازی است .

 به آسمان نظر کنید و او را ببینید که برابر تان راه میرود.

و با رعد وبرق دستهایش را به سوی شما دراز می کند.

و با باران به زمین میآید .

او را خواهید دید که در گلها لبخند میزند .

 ودستهای خود را در شاخه های درختان برای شما تکان می دهد.

پیوست۱:ببخشید که یه مدت نبودم و پاسخ نظرات قشنگ شما رو ندادم .

پیوست۲:درباره وبلاگ را بخوانید اما مبادا گمان کنید که آنچه نوشتم هستم ُشاید آرزوی من باشد و شاید فقط شگفت زده شده ام!!

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت9:55 قبل از ظهرتوسط خموش | |

بدنگوییم به مهتاب اگر تب داریم

دیده ام گاهی در تب ماه می آید پایین،

میرسد دست به  سقف ملکوت ،

دیده ام سهره بهتر می خواند.

گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است .

گاه در بستر بیماری من ،حجم گل چند برابر شده است .

و فزون تر شده است قطر نارنج ،شعاع فانوس!!

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت11:54 قبل از ظهرتوسط خموش | |

-قایق عزیزم !امروز باد را گفتم که طنابی که تو را به  من می پیوست بگسلد ُخودم اینطور خواستم گرچه عاشقت بودم و حالا هم هستم زیرا:

بی صبرانه منتظر روزی هستم که باز به سوی من باز گردی!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت8:30 بعد از ظهرتوسط خموش | |

کی فکر میکرد هدیه ای که با تمام وجودت بهم دادی ،

چاقویی میشه که اول از همه قلب خودت رو سوراخ میکنه؟!!

یادت باشه از این به بعد:عشق را دور از دسترس اطفال نگه داری!!!

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت5:34 بعد از ظهرتوسط خموش | |

 

 

شنبه

دیگه یه روزم شده . انگار دیروز به دنیا اومدم.چون اگه پریروزی ام وجود داشته من اینجا نبودم و یا اگه بودم یادم نمی یاد  .از این به بعد سعی میکنم همه چی رو یادداشت کن تا ترتیب خاطراتم به هم نریزه ،غریزه بهم میگه این نوشته یه روز به درد تاریخ نویسا می خوره .

حس میکنم یه تجربه ام .  دقیقا حس یه تجربه رو دارم !تجغیر ممکنه کسی به اندازه من احساس کنه یه تجربه است ،یواش یواش داره باورم میشه این چیزیه که من هستم !یه تجربه !فقط یه تجربه وبس.

خب اگه من یه تجربه ام همه اونم؟ فکر نکنم . اما به گمونم بخش اصلی اونم و بقیه این تجربه هم سهم خودشو تو این ماجرا داره .

آیا موقعیتم تضمین شده یا باید مواظب باشم و ازش مراقبت کنم؟غریزه  بهم میگه مراقبه ابدی هزینه برتری است (برای کسی به کم سن وسالی من عبارت خوبیه!)

...

این دنیای نوساز و بزرگ قشنگ ترین اثر هنریه !که ...به شکل حیرت آوری کامله !بعضی جاها زیادی ستاره داره اما حتما این مشکل هم بر طرف میشه.

....ادامه دارد

پ.ن۱:ببخشید که یه مدت نبودم!!

پ.ن۲:این مطلب برگرفته از کتاب خاطرات آدم و حوا بود و این قسمت اولین خاطره حوا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت5:6 بعد از ظهرتوسط خموش | |

از وقتی فهمیدم در عالم واقع پیدایت نمی کنم ،خوابم بیشتر شده

اما...

مگر آدم چند بار خواب ستاره ها را میبیند؟!!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت10:26 بعد از ظهرتوسط خموش | |

برای کشتن یک گلوله لازم است و یک لحظه .

 

برای کشتن من آن لحظه را یافتی ُُ

گلوله داری؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت11:31 بعد از ظهرتوسط خموش |

رفت و تمام خوابهای من که میشد با وجودش خاطره باشند را با خود برد.

رفت و من مانع او نشدم .

.رفت در حالی که من هنوز حافظ به دست ایستاده ام و می پرسم عقل یا دل؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت6:33 بعد از ظهرتوسط خموش | |